تبليغاتX
عشقولانه - یادت بیاید که روزی خواستم یارم باشی گفتی نه ! ...
عشقولانه
وقتی رد شدی ...
      یادت بیاید که روزی خواستم یارم باشی گفتی نه ! ...
  سه شنبه دوازدهم آذر 1387 (4:9 بعد از ظهر)

یادت بیاید که روزی خواستم یارم باشی گفتی نه ! ...

از ان روز شدی تمام هوش و حواسم . من و تو اندازه ی تمام غم های دوری از هم دور شدیم و اندازه ی همه ی زشتی ناامیدی ناامید .

هر چه سر دلم را کلاه گذاشتم و بی خیالت شدم راه به راه یادت مثل وحشی ها گلویم را فشارداد.

ندانستم راست کدام است و دروغ کدام ؟ اما دروغگوی قهاری شدم وامروز زیاد دروغ می زنم صورت کریه ام چنین وانمود می کند واین گوشت و پوست و خون های غریبه که اطرافم کباده ی اشنایی می کشند دروغگوتر و دروغ تر شدند اماتو ...

تو چرا اینهمه در قفسه ی سینه ام واقعیت پیدا کردی ؟ تو که نبودی و نیستی پس چرا اینهمه مال من شدی ؟ چرا جزو من شدی چون حرارتی لذت بخش زیر پوستم خزیدی ؟

این روزها عادت کردم بی تو همه چیز را خراب کنم ... هر چه خود را به کثافت می کشم شاید تو را گم کنم بیشتر کلافه می شوم و یادت مثل کودکی بی تاب جیغ می کشد و دیوانه ام می کند .

هزار بار شرمنده شدم و لعنتت کردم اما ... هر بار محبتت بیشتر دلم را سوزاند و هزاران بار بیشتر ارزو کردم ای کاش لحظه ای که صدایت به راستی زنده ام می کند متوقف شود و برای همیشه زمان در همان لحظه بایستد .

می دانی تحمل نزدیکی ات را ندارم پس این را هم اطمینان پیدا کن که بی تو ارام و قراری نداشتم و ندارم .

اختیاری از من نیست اگر دلم خائن است و تو را می خواهد ...

اختیاری از من نیست اگر دلم پا بر روی همه اعتقادات و گذشته ام می گذارد و دوستت دارد ...

پس بگذار بعد از این همه غرور کذایی با سرافکندگی بگویم تنها تو شیرینی و حقیقت لحظه هایم بودی و هستی .

دست نوشته هائ ازمرضیه طاهرئ


| نوشته شده توسط یک زخم خورده درفکر جبران