تبليغاتX
عشقولانه
عشقولانه
وقتی رد شدی ...
      قصه ی رنگ پریده
  دوشنبه هشتم تیر 1388 (12:38 بعد از ظهر)

      

  سلام نشانه صداقته این باورم بوده پس سلام برشما دوست ویارعزیز

وقتی نبود به بودنش نیازمند شدم.وقتی رفت به انتظار آمدنش نشستم.

وقتیکه دیگر نمیتوانست دوستم بدارد اورا دوست داشتم.

وقتی او تمام شد من آغاز شدم.چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها

مردن  می دونی چن وقتیه اینجوریه !اوچاقوی کـُــند تهمت، طوری من را بريد که تا

سال‌ها جای زخم‌َش در زندگیم بماند!!

او از گرما خوشش می‌آمد! زندگی رابرایم جهنم کردم!

حق همیشه با من بوده ما نباید بزرگ میشدیم

می دونی که ؟و دستور آمد که گنجشک ها را به بهشت راه ندهند! علت پرسيدند ندا رسید بهشت جای گنجشک های بلاتکليف نيست.

چیزی نمونده تا یک حادثه بزرگ سیستم بیخیالی را به راه انداختم وشمارش معکوس

    دختر نوشت دست خودم نیست ... من تو را ...

    اما نخواستم که تو مجبور ... بگذریم .............

گفتن بهم نامردی دروغ گو هستی غیرتم نداری

خدا حافظ

 

| نوشته شده توسط یک زخم خورده درفکر جبران