تبليغاتX
عشقولانه
عشقولانه
وقتی رد شدی ...
      عشق و دیوانگی
  سه شنبه هفدهم مهر 1386 (8:50 بعد از ظهر)

                                                       http://blog.tapuz.co.il/MagicGirl/images/1329541_73.jpg

در زمان‌های بسیار قدیم وقتی‌که هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود،
فضیلت‌ها و تباهی‌ها دور هم جمع شدند، خسته‌تر و کسل‌تر از همیشه.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: «بیایید یک بازی بکنیم، مثلا قایم باشک...»
همه از این پیشنهاد شاد شدند و
دیوانگی فورا فریاد زد: «من چشم می‌گذارم!»
و از آن‌جایی‌که هیچ‌کس نمی‌خواست دنبالِ دیوانگی بگردد،
همه قبول کردند که او چشم بگذارد و به دنبالِ آن‌ها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم‌های‌اش را بست و
شروع کرد به شمردن: « یک...دو...سه...».
همه رفتند تا جایی پنهان شوند.

لطافت خود را به شاخِ ماه آویزان کرد.
خیانت داخلِ انبوهی از زباله‌ها پنهان شد.
اصالت در میانِ ابرها مخفی شد.
هوس به مرکزِ زمین رفت.
دروغ گفت به زیرِ سنگ می‌روم ولی به تهِ دریا رفت.
طمع در کیسه‌ای که خودش دوخته بود مخفی شد.
و دیوانگی مشغولِ شمردن بود:
«هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد‌و‌یک...»
و همه پنهان شده‌‌‌‌بودند جز عشق
که همواره مردد بود و نمی‌توانست تصمیم بگیرد
و جای تعجب هم نیست، چون همه می‌دانیم که
پنهان کردنِ عشق مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایانِ شمارش رسید،
«نود‌‌و‌‌پنج...نود‌و‌‌شش...نود‌و‌هفت...»
هنگامی‌که دیوانگی به صد رسید،
عشق پرید و در بینِ یک بوته گلِ رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد: «دارم میام، دارم میام...»

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود،
زیرا تنبلی، تنبلی‌اش آمده‌بود که جایی پنهان شود.
لطافت را یافت که به شاخِ ماه آویزان بود.
دروغ در تهِ دریا و هوس در مرکزِ زمین،
یکی یکی همه را پیدا کرد به‌جز عشق.
او از یافتنِ عشق ناامید شده‌بود.
حسادت در گوش‌های‌اش زمزمه کرد:
«تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشتِ بوته گلِ رز است.»
دیوانگی شاخه‌ی چنگک مانندی را از درخت کند و
با شدت و هیجان آن را در بوته گلِ رز فرو کرد و
دوباره و دوباره تا با صدای ناله‌ای متوقف شد.
عشق از پشتِ بوته بیرون آمد.
با دست‌های‌اش صورتِ خود را پوشانده‌بود
و از میانِ انگشتان‌اش قطراتِ خون بیرون می‌زد.
شاخه‌ها به چشمانِ عشق فرو رفته بود،
او نمی‌توانست جایی را ببیند.
دیوانگی گفت: «من چه کردم، چگونه می‌توانم تو را درمان کنم؟»
عشق پاسخ داد: «تو نمی‌توانی مرا درمان کنی،
اما اگر می‌خواهی کاری بکنی، راهنمای من شو...»
و این‌گونه شد که از آن روز به بعد...
عشق کور شد و دیوانگی همواره همراهِ اوست.

 

حرف دل:  موفقيت حاصل تصميم گيري درست است، و تصميم گيري درست حاصل تجربه .... و جالب اين كه تجربه اغلب حاصل تصميم گيري نادرست است.

                                                        

| نوشته شده توسط یک زخم خورده درفکر جبران