تبليغاتX
عشقولانه
عشقولانه

وقتی رد شدی ...

allah

1http://www.geocities.com/culturalcorrespondence/7Sin.gif ,

 

ضمن عرض سلام تبریک وتهنیت بمناسبت سال جدید:

 

وسلام سلامتئ برائ اسب نه بخاطر اسب بودنش چرا که اون یک زین را نگه میداره واون

 

زین یک مرد را واون مرد یک زندگئ رانگه میداره

 

وآرزوئ سلامتئ برائ 3تن ناموس رفیق وطن سلامتئ سه کس زندونئ سربازغریب بئ

 

 کس سلامتئ باغبونئ که زمستونش را بیشتر از بهارش دوست داره سلامتئ آزادئ سلامتئ

 

زندونئ هائ بئ ملاقاتئ وسلام سلامتئ برائ شما دوستائ عزیز

هربار از دهن یکئ از ماها این جمله خارج مئ شه :((زندگئ چقدر سخته.....!)) وبقیه یک

آه

میکشن وتا ۵دقیقه کسئ چیزئ نمئ گه...!فکرویک دور زندگیمون را سریع مرور میکنیم ویه

آه هم میکشیم که کئ بودیم چئ بودیم از کجا بودیم وبه کجا مئ خوایم بریم تازه یادمون

میاد که

ائ بابا بالها وسایه هامون را یه جائ جا گزاشتیم حالا کجا نمئ دونم نه من نه خیلئ هائ

دیگه

چهار شنبه شب دقیقان ساعت 10 شب یعنئ 6ساعت قبل ازاین که کودک ÷اک1386بیاد

 خیلئ ها داشتند خرید هائ آخر میکردند خیلئ ها هم نشسته بودند پائ تلوزیون

وداشتندتبلیغ

برنامه هائ نوروزئ را میدیدندمن هم داشتم تو حال خودم روئ پل به اصطلاح تاریخیمون قدم

میزدم فکر کنم ۲۰ بار از این طرف به اون طرف رفتم که چئ بیام برائ امشب که شب

چهارم

فروردینه آپ کنم فقط خدا را شکر میکنم از این که اون شب نور پرژوکتورهائ پل باعث

شده

 بود خوم را پشتش مخفئ کنم تاکسئ نتونه ببینه صورت پسرک شادئ مثل من راخدا هم

اونشب باحال شده بود چون ابرئ نبود تو آسمون که اگه بود تو اون لحظه تو بارش

کمکشون میکردم

 

وبه این نتیجه رسیدم که بنویسم چیزئ را که قبلن خوندم

 

بال هايت را کـجا جـا گـذاشـتی ؟

 

 پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و

گفت :(( اما من درخت نيستم . تو نمی توانی روی شانه های من آشيانه بسازی . ))

پرنده گفت : (( من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها وآدم ها را اشتباه می گيرم . ))

انسان خنديد وبه نظرش اين خنده دار ترين اشتباه ممکن بود .

پرنده گفت : (( راستی چرا پرزدن را کنار گذاشتی ؟ )) انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز

هم خنديد

پرنده گفت : (( نميدانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . ))

انسان ديگر نخند يد . انگار ته خاطراتش چيزی را به ياد آورد . چيزی که نمی دانست

چيست .

شايد يک آبی دور يک اوج دوست داشتنی .

پرنده گفت : (( غير از تو پرنده های ديگر را می شناسم که پر زدن از يادشان رفته است .

درست است که پرواز برای يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش می شود . ))

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اين که چشمش به يک آبی بزرگ

افتاد و به ياد آورد روزی نام اين آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چيزی شبيه دلتنگی

توی دلش موج زد .

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت .

و گفت : (( يادت می آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ آسمان و زمين هر دو برای تو

بود . اما توآسمان را نديدی . راستی عزيزم ! بال هايت را کجا جا گذاشتی ؟ ))

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جای خالی چيزی را احساس کرد .

آن وقت رو به خدا کرد و گريست  

سه نکته مهم:

برای زنده بودن زندگی نکن برای زندگی کردن زنده باش. 

زندگئ بایک شروع خوب آغاز میشودبقیه اش به افق دید خودمان بستگئ دارد که چگون به

زندگئ وخوشبختیمان صفادهیم 

                   زندگي كوتاه تر از آن است كه بگذاري از كنارت بگذرد

                      زندگي تنها يك لحظه با ماست و آنگاه رفته است

 

حرف دل آخر: هميشه غمگين ترين و رنج آورترين لحظات زندگی آدم توسط

همان کسی ساخته می شود که شيرين ترين و به يادماندنی ترين

لحظات را برای آدم ساخته است . 

شاد وپرانرژئ باشد.

ff

نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 0:22 قبل از ظهر توسط یک زخم خورده درفکر جبران| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت