تبليغاتX
عشقولانه
عشقولانه
وقتی رد شدی ...
      هی رفیق میدا نی؟؟؟
  یکشنبه دوازدهم آذر 1385 (2:10 قبل از ظهر)

سلام به سه رنگ عشق

 

ویه سلام

 خشك بئ روح وخسته ويك سرئ حرفائ كه نقيض داره با حرفائ قبل

 

تصمیم داشتم این ماه درباره خود کشئ بنویسم اما گفتم بهتره این ماه را بیخیال شم آپ ماه بعدئ درموردش بنویسم

 

هی رفیق میدا نی؟؟؟

 

می گویند رسم زندگی چنین است.

 

می آیند...

 

عادت می دهند...

 

وبعد می روند...

 

توتنها می مانی...

 

تنهای تنها...

 

راستی نگفتی رسم تو هم چنین است؟

 

دیگر منتظر جوابت نیستم

 

من جوابم را گرفتم

 

ودانستم که تو هم

 

مثل همه روزی خواهی رفت.

 

باشی یا نباشی من روزی در بین شما نیستم

 

اونائ که عاشق عاشق شدن هستند این پاینئ را بیخیال بشن 

 

بند نافم پیچیده دور گردنم...

 

مرا بیرون نکشید..." دارم خفه میشوم...

 

دکترهای بیشعور!!!قتل من به گردن شماست...

 

ضربه های متوالی..." نه من کوتاه نمی آیم...

 

میخواهم مرده بمانم..." آه...گریه ام را درآوردید...

 

نور این اتاق'چشمانم رامیزند..." من ازتاریکی می آیم...

 

من از مجاورت سایه ها می آیم

 

هرگز از شما نخواهم پرسیدآفتاب کجاست؟؟؟

 

بند نافم را بریدید...ممنون!!!آزاد شدم!!!

 

نه.نه.نه

 

این نهایت بی رحمی ست...

 

هزار بند...هزاران هزاران بنددیگر داردروحم را میبندند...

 

اگر پای روح من بند نخواهد چه باید کرد؟؟؟

 

آنهم کفش بند دار" با گره کور

 

رهایم کنید" من آزادم

 

من انسانم" اینجارانمی خواهم

 

اینجاآدمیان مایه رنج آدمیانند

 

مرا باز گردانید

من پسر تاریکیم

 hei  khoda

 
| نوشته شده توسط یک زخم خورده درفکر جبران