تبليغاتX
عشقولانه
عشقولانه
وقتی رد شدی ...
      تولدم مبارك
  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 (11:8 قبل از ظهر)

سلام يه سلام مخصوص واسه يه روز مخصوص مخصوص كه تولديه آدم

 

مخصوص مخصوصه! امروز تولديه عزيزه! عزيزئ كه من خيييييييلئ دوسش

 

درام خيلئ اما قبل ازاين كه براش پاچه خاورئ كنم بهتره كه به صورت

 

فشرده شده بشناسيدش در3مرحله كه شما هم بدونيد چه پسرك نازيه:

 

 

یکی بود.اماتنها نبودولی اصلان معلوم نبودچی بوداون كه تنها نبود؟بازم علامت سوال؟؟؟

 

با کوله باری از غم که بر دوش او سنگینئ ميكند بازميخنده همه بهش

ميگن بااين همه غم بازم

 

ميخندئ به همشون ميگه شوخی نکنيد ودرذهن خود جمله زيبائ جبران

 

خليل را تكرار ميكند

 

وقهقهه كنان ميخنده(هنگامی که با این فجایع روبرو می گردم با رنج فراوان فریاد

بر می آورم:

 

پس زمین ای دختر خدایان آیا انسان واقعی این است...؟)

 

 

(2)حاضره به تمام مقدسات قسم بخوره كه عاشق نيست دوستاش می گفتند:ماهمه با هات

 

 

دوستيم!خيلئ دوس... ماهمه عاشقتيم!خيلئ عاشق ...ولئ اون

 

ميگفت:من ازاين قرطئ

 

بازيهاخوشم نميادوباشون قهرميشد سرچئ؟معلومه سرهيچئ!!بعدشم

 

شروع مئ کرد گوله گوله

 

اشک ریختن....آخه برا چئ بازم علامت سوال؟؟؟؟؟یه علامت سوال

 

گنده که همیشه وجود

 

داره و همه بهش اعتقاد دارن.دوباره اومده بود توسرش البته بااين

 

سبك :من کیم که با خودم

 

کار زیادی ندارم؟ خودش جواب خودش رامئ داد ومئ گفت: توهيچ كسئ(صدای باد می آید_زوزه گرگ و جیغ کلاغان__)

 

يه شب تابستان كه احساس كرده بود توئ درس زندگيش شكست خورده

 

اين جمله اومد تو ذهنش(حق برگشتن را زتنم دزدیدند)

 يهوئ احساس كرد يه چيزئ شكست خدايا اين چئ بود شكست؟؟؟؟

(قلبش بود بغضش بود يا

غرورش يا....)رفت سر آينه ببينه خودشو كه آيا تغيرئ كرده تا خودش

را ديد ديدكه نه تغير

نكرده ولئ انگارئ اين بار آينه نشكست آخه از بس غرورداشت هميشه

آينه هم ميشكست خنديد

داد زد وائ خدائ من اين غرورم بود كه شكست ناگهان احساس سبکی عجیبی کرد ناگهان

خودشو دید که داشت بین علامت سوالها يه كارئ مئ كرد فهمید که دارد چه می کند... داشت

زندگی می کردازاون روزبه بعد هروقت خودشو تو آينه ميديد تعجب نمئ كرد چون ميدونست اون دوستش است.

(3)ودركل اجتماع نقيضان درش محاله متساويالامرين نيست ومتباينه

دردومصداق صغرئ

وكبرئ احتمال صدق كذب درش نيست عكس مستوئ نداره وعكسش

نقيض كلئ هست(با همه تنهائ ها دوسته) اين بود

محمد مهدی طاهرئ متولد26/8/1364كه هم اكنون 21ساله365 روزو۱۱ساعت59 دقيقه سال 1385-

۸۶هستش اين شعر خوشگل هم تقديم به خودم.

آره امشب شب شادی و شوره     شب عشق و شب جشن و سرور

 

امشب آسمون پر از ستارس

 

ماه خوشگل من غرق نوره

 

امشب همه جمعن توی خونه

 

پره رو صورتت گلای پونه

 

عطر تن تو عطر بهاره

 

چقدر دوست دارم،خدا میدونه

 

تولدت مبارک گل پونه

  

گل عزیز من یکی یدونه

 

همه ترانه هام پیشکش چشمات

 

دلم میخواد فقط از تو بخونه

 

حالا نوبت فوت کردن شمع هاست

 

ميدرخشی تو جمع مثل يه الماس

 

همه بگين مبارک ايشاا...

 

تولد تو جشن همه گلهاست

 

تولدت مبارک گل پونه

 

گل عزیز من یکی یدونه

 

همه ترانه هام پیشکش چشمات

 

دلم میخواد فقط از تو بخونه

 

لبخند زدی و آسمان آبی شد

 

شب های قشنگ مهر مهتابی شد

 

پروانه پس از تولد زیبایت

 

تا آخر عمر غرق بی تابی شد

 

عزیزم محمد جان: نمیگم دوستت دارم چون خودت میدونی،نمیگم بهترین

 

دوستمی ائ خودم چون بازم خودم میدونم،نمیگم آرزوم اینه که به

 

عشقت برسی،چون نيستئ كه بش برسئ!نمیگم خیلی گلی،خیلی

 

 مهربونی و ... چون خودم همه اینارو میدونم كه هستم!فقط میگم:

 

تولدت مبارک محمد طاهرئ عزيز خودم فدائ خودم بشم كه انقدر نازم

 

وخوبم

 

يه شوخئ كوچلو:ببينيددوستان مااصفهانئ ها را زندگيمون را

 

 ازمون بگيرين ولئ ازمون انتظار اين مهمونئ ها را نداشته باشيد

 

 كه كيك به اين بزرگئ واين ميوه ها را بديم فقط تو دنيائ مجازئ

 

 ميليارد ميليارد خرج ميكنن

 

| نوشته شده توسط یک زخم خورده درفکر جبران
     
  دوشنبه یکم آبان 1385 (3:9 بعد از ظهر)

سلامئ چه بوئ خوش آشنائ  بدان مردم ديده روشنائ

واما...

هميشه سعئ كردم تو زندگيم با مسائل احساساتئ برخورد نكنم اين حرفم را داشته باشيد تا ادامش را براتون از يه جا ديگه بگم قضيه ازاين قراره كه دورز پيش ديدم كه يه دخترخانمئ داره يه مطلبئ را بلند بلند تو تريا برائ دوستش ميخونه منم كه ميز كناريشون نشسته بودم  يكم حس كنجكاويم يا بقول خودمون فظوليم گل كرد ببينم چئ ميخونه چون احساس كردم تو صداش يه بوغض گرفته شده وحدسم هم درست بود بعداز اين كه مطلبش تموم شد سرش را گزاشت روئ دستاش وزد زيرگريه من لعنتئ هم بدونه اين كه بتونم جلو خودم را بگيرم زدم زير خنده خدايش كنترل كردن خودم تو اون موقع امكان پذير نبود بعد چند دقيقه ائ احساس كردم دوستش داره بدجور بهم نگاه ميكنه دوستم كه كنارم بود گفت: محمد پاشو بريم كه خاك توسرت شد گند زدئ با اين كارت منم ديدم اوضاع روبراه نيست جيم شدم گقتم يكم ديگه بشينم باكيف كفش تو سرم اومده ازاين چرت پرتا كه بگذريم توراه خونه كه ميومدم داشتم به اون مطالب فكر ميكردم تا ديروز تا اين كه تصميم گرفتم اون برگه را بدست بيارم ومطالبش را برا شما ها بنويسم وچند كلمه اي هم براش بنويسم وفقط ديروز را فرصت داشتم كه بدستش بيارم وبدست هم آوردمش حالا چطور بماند با كلئ سانسور....................

مطلبئ كه بسيار وقط گير مسخره وبدرد نخور هستش وميتونم براش اين شعر را بنويسم اينه بخونيد وبعد هم اگه حوصله داشتيد شعرش را بخونيد.

يه اتاقي باشه گرمه گرم..تاريكه تاريك..تو باشي و منم باشم..كف اتاق

هم سنگ سفيد ..تو منو بغلم كني كه نترسم..كه سردم نشه..كه نلرزم..

يه شب پاييز.همين شكلي كه به ديوار تكيه دادي..پاهاتم دراز كردي .

منم اومدم نشستم جلوي تو و بهت تكيه دادم.

با پاهات منو محكم گرفتي..دو تا دستات هم دورم حلقه كردي.بهت ميگم

چشماتو ميبندي؟ميگي اره بعد چشماتو ميبندي..ميگم برام قصه ميگي؟

توي گوشم؟  ميگي اره.بعد  شروع ميكني اروم اروم تو گوشم قصه

گفتن.يه عالمه قصه بلند و طولاني كه هيچ وقت تموم نمي شن

ميدوني؟..ميخوام رگ بزنم!..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حركت سريع.

. يه ضربه عميق..بلدي كه؟..ولي تو كه نمي دوني ميخوام رگمو بزنم..تو

چشماتو بستي... نمي دوني من تيغ رو از جيبم در ميارم..نميبيني كه سريع

بريدمش..نميبيني خون فواره مي زنه

روي سنگاي سفيد..نميبيني كه دستم ميسوزه و لبمو گاز ميگيرم كه نگم

اخ !!..كه يه وقت چشماتو باز نكني و منو نبيني..تو داري قصه ميگي..

دستمو ميذارم روي زانوم..خون مياد از دستم مي ريزه روي زانوم و بعد

هم مي ريزه روي سنگها..قشنگه مسيره حركتش...

حيف كه چشمات بسته است و نمي توني ببيني....تو بغلم كردي..ميبيني

كه سرد شد م محكم تر بغلم ميكني..كه گرم بشم..ميبيني نا منظم نفس

ميكشم..توي دلت ميگي اخي..دوباره نفسش گرفت..محكمتر منو ميگيري

ولي ميبيني هر چي محكمتر بغلم ميكني سردتر ميشم

ميبيني كه نفس نمي كشم..چشماتو باز ميكني.ميبيني مرد م !!.ميدوني؟

من مي ترسيد م بميرم از سرد شدن..از تنهايي مردن..از خون ديدن..

وقتي بغلم كردي ديگه نترسيد م .مردن خوب بود.اروم اروم...گريه نكن

ديگه..منكه ديگه نيستم چشماتو بوس كنم بگم خوشگل شديا

بعدش هم تو همون جوري وسط گريه هات بخندي..گريه نكن.....خب؟؟؟

          دلم ميشكنه.. دل روح ادم نازكه..نشكنش  خب؟...

 

اين شعربرا اين مطلب مزخرف وگريه هائ اون خانم

دل ازمن برد وروئ از من نهان كرد**خدارا با كه اين بازئ توان كرد

 

شب تنهايم در قصد جان بود**خيالش لطف هائ بئ كران كرد

 

چرا چون لاله خونين دل نباشم**كه با ما نرگس او سر گران كرد

 

كه را گويم كه با اين درد جان سوز**طبيبم قصد جان ناتوان كرد

 

بدان سان سوخت چون شمعم كه برمن**صراحئ گريه وبط فغان كرد

 

صبا گرچاره دارئ وقط وقط است**كه درد اشتياغم قصد جان كرد

 

ميان مهربانان كئ توان گفت**كه يارما چنين گفت وچنان كرد

 عشقولانه

| نوشته شده توسط یک زخم خورده درفکر جبران