تبليغاتX
عشقولانه
عشقولانه

وقتی رد شدی ...

سلامي به حلاوت عشق و صلابت عاشق و به سخاوت محبت خدمت :

شما خواهرا وبرادران عزيز خودم

بهترازاينجا شروع كنم كه خودم را برا شما دوستان معرفئ كنم وبعد بگم عاجزانه به دعائ شما وفكرتون وياريتون بعد از خدائ متعال نياز مندم

من محمد طاهرئ 21 ساله از استان اصفهان هستم بسيار هم مغرورم وانقدر غرور دارم كه آينه جلومن فكر كنم كم بياره تا حالا از هيچ كس كمكئ نخواستم اما اين بار به آخر خط رسيدم

كه مجبورم كمك ازتون بخوام تا حالا عاشق هيچ دخترئ يا پسرئ نشدم كه اگه يه روز ازدستش بدم ناراحت بشم فقط عاشق پدر ومادرم هستم همين وبس كل دوستام 20نفرن كه با شش نفرشون صميمئ هستم اين تا اينجا كه فكر نكنيد موضوع عشق عاشقيه ميگن آدم هرچئ بزگتر باشه مشكلش هم بزگتره اما من از همه كوچيكترم اما مشكلم بزگتره اينم شايد نشه بگئ مشكل چون فكر كنم بزگتراين مشكل فرار از مرگه كه اون هم راه حلئ براش پيدا نشده اما بيوم از گرفتارئ كه برام پيش اومده بگم

من وقتئ مئ خواستم تعين رشته كنم برائ ادامه تحصيل ادبيات يا بهتر بگم علوم تجربئ را انتخاب كردم وازانتخاب خودم هم راضئ بودم خونديم وكنور امتحان داديم وبه يارئ خدا وامام زمان سه رقمئ شديم و با كلئ كلاس گزاشتن جلو دوستام و تكبرئ كه داشتيم چون سه رغمئ شدمرفتم دانشگاه خوب بد نبود حال مئ داد تاپارسال پارسال يه دوستام بهم پيشنهاد داد علاوه بر دانشگاه برم بمناسبت نمئ دونم هفته حوزه ودانشگاه قراره از حوزه ها دانشجو بگيرن منم خريت محض كردم ورفتم ثبت نام درساش بد نبود اما بدرد من نمئ خورد فقط برائ اين كه اگه درس دانشگاه تموم شد نخوام برم خدمت سربازئ بد نبود برا فرار از خدمت اما متاسفانه از پارسال تا امسال مشكلاتئ برا خودم درست كردم كه نتونستم تو هيچ كودومش موفق بشم هردو را خراب كردم هم حوزه هم دانشگاه هردوشو پدر مادرم هم نمئ دونن فقط مئ دونم كه اگه بفهمن چئ ميشه از اون طرف هم سركوفتهائ كه تو جامعه مئ خورم تصميم گرفتم كه ديگه نرم يعنئ ديگه نميشه هم برم چون حوزه ميگه مشكل خدمت دارئ ثبت نام نمئ كنيم

دانشگاه هم اخراج تشريف بردم آخه وضعم امسال بد جور خراب بود يه چيز ميگم يه چيزئ مئ شنويد حالا موندم چئ كنم نه راه به عقب مونده نه جلوموندم چه كار كنم...سربازئ هم نمئ خوام برم دوست دارم برم سر كار اما كارئ هم بلد نيستم

                          (هيچ موقع از كسئ نخواستم كمكم كنه اما اين بار ازتون خواهش ميكنم به تمامئ وبلاگ نويسا مئ خوام بيان وبهم بگن ويه راه حلئ بهم بگن تو قسمت نظرات هر فكرئ به نظرتون ميرسه دريغ نكنيد فقط ازم نخواهيد فرار از خونه وخود كشئ كنم اين دوراه حل منتفئ هستش)معذرت اگه زياد ادبياتئ ننوشتم شرمند ه شما هستم درپناه حق

                                                

 ايميل من mohammadtaheri_1364@yahoo.com   

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 1:38 بعد از ظهر توسط یک زخم خورده درفکر جبران| |

  سلام ها ،  عصاره‌ی زيستن ها ، نگاه ها و چشیدن طعم خوش زندگی و  با هم  بودن هاست. سلام ها ، زيستن بی قلم و نگاه های پر التماس اين آسمان ها بر ماست ...
سلام ها سر آغاز بودن هاست.و سلام . سلامئ كه سلامتئ مياره . و سلامئ كه سر آغاز يك رابطه ست.

دنبال يه حرف تازه برای گفتن، دنبال يه شعر تازه تر برای سرودن ، دنبال يه نگاه خالی از سرگشتگی و  دنبال يه واژه تنهای غريب كه بتونه منو از اين حال و هوای سرگردون رها كنه.....   ميام. ميگردم .چشم ميدوزم.چشمهام رو ميبندم و خيال ميكنم.  خيال...شيرين و صورتی و پر از سکوت...

سکوت سرشار از سخنان  ناگفته  است

از حرکات  ناکرده

اعتراف  به  عشقهای نهان

و شگفتیهای  بر زبان نیامده

در این  سکوت  حقیقت  ما  نهفته است

حقیقت تو

و من

برای  تو  و  خویش  چشمانی  آرزو میکنم

که  چراغها

و نشانه ها را در ظلماتمان  ببیند

گوشی  که  صداها  و  شناسه ها  را

در بی هوشیمان  بشنود

برای  تو  و  خویش  روحی

که  این  همه  را  در خود گیرد  و  بپذیرد

و زبانی  که  در صداقت خود 

 ما  را  از  خاموشی  خویش  بیرون کشد

و بگذارد  از  آن  چیزها  که  در  بندمان  کشیده است

سخن بگویید

گاه  آنکه ما  را  به  حقیقت  می رساند

خود  از آن  آری است

زیرا  تنها  حقیقت  است  که  رهایی  می بخشد

از بخت یاری  ماست  شاید  که  آنچه می خواهیم

یا  بدست نمی آید

یا  از  دست  می گریزد

از  بخت یاری  ماست  شاید

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 3:38 قبل از ظهر توسط یک زخم خورده درفکر جبران| |

 طنين صحبت گرمت ز شيشه ها بگذشت     به گوش من رسيد و از دل شما بگذشت  

 شبي نشستم و از غصه هاي خود گفتم       نسيم محنت و غصه ز قلب ما بگذشت 

  كمئ شكسته و مبهم ز حرف خود گفتئ     خبر ندارئ چها اندرين سرا بگذشت   

  شبئ كه صحبتمان نيمه مانده و رفتئ        گمان نبردئ دلم در شب عزا بگذشت 

  به شيشه زل زدم آنشب اميد ديدن تو         نيامدئ و هزار راه ز فكر ما بگذشت   

  به انتظار جوابت شبم سحر گشته          جوابئ نيامد و شب چه بئ صدا بگذشت

       

 

خوب دراینجا جاداره ازکلیه دوستانئ که لطف میکنن به وبلاگ من البته من که چه عرض کنم وبلاگ خودتون سرمیزنید وبا نظراتئ که مئ نویسید وماراهم شرمنده میکنید یه قدردانئ وتشکرکرده باشموجاداره ازبعضئ دوستان به خاطر کامنت هائ که اغلب برای شما به اسم من توسط یکئ ازبچه ها گذاشته شده بود وبه بعضئ ها هم توهین شده بود معذرت خواهئ عرض کنم واقعان شرمند خیلی هاتون شدیمبه هرحال متهم دستگیر شد وهرچه زود تربه سزائ اعمالش میرسه

ازدوست عزیزم که این شعر قشنگ را برام نوشته واجازه داد که من هم اینجا بنویسیم کمال تشکر وقدر دانئ رادارم وبراشون آرزوئ موفقیت میکنم

تا سلامئ دیگر بدرود

نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 5:22 قبل از ظهر توسط یک زخم خورده درفکر جبران| |

هزاران عشق صد هزاران آيينه ی بی نهايت . هزاران تنهايی و تنها درد

تسکين درد می شود و تنها تنهايی مونس غربتم و آيينه دريچه ايست. نيمه

ی خويش را به او ميدهم و نيمه ی ديگرش .... 

دورادورخويش را به آيينه بسبار تا عطر گل نارنج را تا عشق را تا رهايی را 

از اين دريچه صدا کنم...

تعبير انحلال پنجره درباد محال نبود

ديگر نه هم صحبتئ من با پنجره کنج تنهايئ

نه بوي بهار نارنج و سايه ساري که پناه امن بود

ناله پنجره در دل شب وزوزه باد نا خلف در بامداد

نشان چشم شستن زيبا از زلالئ شبنم بود

اي درخت مبارک نارنج! تو چراغ محله ي مايي     مرد همسايه ي شما دزد  است شاخه ات را براي من بتکان

بهار نارنج
راستئ دوستان عزيز يه سوال؟کي ميتونه بگه خداماه بالاي سرمون رو تو چه ماهي آفريده.....؟

ماه

 

نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 2:15 قبل از ظهر توسط یک زخم خورده درفکر جبران| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت