تبليغاتX
عشقولانه
عشقولانه
وقتی رد شدی ...
      روزت مبارک مهربانترينم
  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 (1:51 قبل از ظهر)

گل

امروز مي خواهم از او بنويسم:از مادر که با ارزش ترين هديه خداست،

مادر امروز روز توست ،هر روز بايد روز تو باشد و اين از بي معرفتي ماست که


فقط سالي يک روز اين گونه به ياد تو هستيم،

تويي که هر روز به ياد مايي و تويي که روز و شب ها را به پاي ما ريختي و سوختي و ساختي تا ما  را بسازی ،

مادر مي دانم که دل نگرانم هستي و دوست دارم بداني که مي دانم هنوز که هنوز است دلشوره من را داري...

مادر امروز روز توست و من امروز بيش از هر روز به ياد مي آورم روزهاي بي قراري ام را که بي قرارم بودي و روزهاي دوري ام که دل توي دلت نبود...

مادر امروز به شما سلامئ دوباره مي دهم به تو که بي مضايقه خوب بودي و هستي و مي ماني...

آرزو مي کنم براي همه مادران دنيا که صد و بيست سال


زنده باشند و تو هم باشي،پدر باشد تا ما هم باشيم و با هم باشيم ...

چه دور،چه نزديک ،مهم نيست ،

مهم اين است که تو مادري و هرگز ما را از خود جدا  نمي داني.
روزت مبارک مهربانترينم

((مرد از دامان زن به معراج مي رسد))

گل

      معرفت
  سه شنبه بیستم تیر 1385 (3:24 قبل از ظهر)
یه روز از تنهایی پرسیدم...  عشق از کدام چشمه سیراب میشه.؟

- گفت:معرفت

پرسیدم:معرفت کجاست؟

- گفت: همراه وفاست

                        پرسیدم:وفا کجاست؟

                     - گفت:همسایه ایمان است

                     پرسیدم:چگونه میتوانم به ایمان دست پیدا کنم؟

- گفت: به دنبال کوچه اعتماد بگرد و وارد آن شو.

پرسیدم:چگونه...؟

- چنین گفت: وقتی عشق در وجودت ریشه کرد،هرگز از تو جدا نمی شود

وقتی عشق لبریز شد به دنبالش برو...خواهی دید که ابتدا درخت معرفت از آن سیراب می شود

بعد ریشه با وفای معرفت جانی دوباره به او خواهد داد.

معرفت و وفا با ایمانی که به یکدیگر دارند به معبودشان اعتماد می کنند و راحت و آسوده بر   

 آن تکیه خواهند زد...

                             یه سوال از تو

              تو کدوم یکی از شخصییتهای این نوشته ای...؟

                             معرفت یا وفا  

 یه گپ کوچولو با تو...

اینو بدون که خیلی طول میکشه تا خدا رو با ایمان واقعی خودت بشناسی،و بعدش همون 

قدر طول میکشه تا خودت رو بشناسی...

ولی با همه این حرفا خیلی بیشتر طول میکشه تا آدمای اطرافت رو بشناسی...

| نوشته شده توسط یک زخم خورده درفکر جبران
      سلام مهربونم امدم كه باز هم باهات
  یکشنبه یازدهم تیر 1385 (2:38 قبل از ظهر)

سلام مهربونم امدم كه باز هم باهات حرف بزنم و از همه ان چيزهايئ كه بهتر از من خبر دارئ برات بگم خودت كه خوب مي دوني كسئ به جز تو حوصله شنيدن حرفهائ من را نداره هر كه فكر كارائ خودشه تا مئ ايئ با يكئ حرف بزنئمي بينئ يه عالمه گفتئ اخرش طرف مئ گه راستئ شنيدئ سيب زمينئ گرون شده ! يا اگه خيلئ ديگه لطف كنه مئ گه ببخشيد من بايد برم بچه ام خيس كرده بلاخره همه چيز مئ گه آخرش مي فهمئ كه برائ ديوار حرف زدئ ! مئ دونئ خدا با اينكه مي دونم هيچ وقت جوابئ از تو در غالب يه موجود خاكئ نخواهم شنيد و هيچ وقت موفق به ديدار خاكئ با تو نخواهم بود ولئ وقتئ فكر مئ كنم كه تو هستئ و گوش مئ دئ ارومتر مئ شم نمئ دونم مئ خواهئ چكار كنئ نمئ دونم كه براي لحظه ائ بعد چه چيزئ مهيا شده ولئ مئ دونم هر چئ هست ازش گريزئ نيست مئ دونئ ائ آرام جان خيلئ دوست داشتم يه روح آزاد بودم به بند اين تن خاكئ نبودم سبك بودم و رها به فكر گرسنگئ به فكر مايحتاج خاكئ نبودم دوست داشتم عاشق بودم ومئ فهمیدم اینا که میگن عاشقن یعنئ چئ نمئ دونم عاشق كئ يا چئ ولئ هر چئ كه باشه از جنس پاك به زلالئ آب به مهربونئ تو شايد اين حال و احوالئ كه برام هست به دليل نبود همين عشق هست شايد سرگردانئ در وادئ اين دنيا به دليل خلا عاشقئ هست وقتئ ادم تنهاست هزارتا فكر عجيب غريب مي كنه توئ عالم خياش هزار بار عاشق مئ شه هزار بار وصل و هزار بار فصل ! ولئ توئ خيالم هم قالب مشخصئ برائ عشق ورزئ ندارم مثلا وقتئ فكر مئ كنم كه تو چه شكلئ هستئ و به نتيجه نمئ رسم راستي خدا تو چه شكلئ هستي ؟ چه رنگئ هستئ ؟ كسئ تو را تا حالا نديده حتي انهايئ كه مئ گن عاشق تو هستن ائ كاش يه جورئ با من حرف مئ زدئ همين الان جوابم را مئ دادئ حد اقل يه اره يا نه مئ گفتئ نمئ دونم خودت بهتر مئ دونئ چه جورئ ولئ ميدونم كه در سطح توانت هست البته فكر نكنئ من هم مثل ديگران كه مئ گن ما لايق نيستيم كه خدا با ما حرف بزنه فكر نمئ كنم من مئ گم خدائ من اگه بخواد حرف بزنه با من به لياقت و اين چيزا فكر نمئ كنه و كارئ نداره مئ دونئ خدا دلم بهونت را گرفته خيلئ دل تنگم اشكم در اومد بغض تو گلوم شكست

وقتي اشکا تو چشات حلقه ميزنه و تو مي خواي يه جوري پنهان کني
تنها راه چاره منتظر موندنه تا شب از راه برسه ، تا وقتيکه همه بخوابن
اون وقتي که تنها شدي ، تنهاي تنها
خودتو وجدانت مي دونم که مي دوني چه حس لطيفي داره

تروخدابرام دعا کنیدمن خیلئ مشکل توزندگیم دارم

یه بچه ای میگفت:هرکسئ میتون توزمینه کارئ خودش موفق باشه خوب بخدا راست میگفت:وقتئ من عاشق نیستم چرا وبلاگ عاشقانه ساختم

tanhai

ائ پيك راستان خبر يار ما بگواحوال گل به بلبل دستان سرابگو

ما محرمان خلوت انسيم غم مخوربا يار آشنا سخن آشنابگو

برهم چومئ زدآن سرزلفين مشكباربا ما سر چه داشت زبهر خدا بگو

هركس كه گفت خاك در دوست توتياستگو اين سخن معاينه در چشم ما بگو

آن كس كه منع ما زخرابات ميكندگودرحضورپير من اين ماجرابگو

گر ديگرت برآن دردولت گذربودبعد از ادائ خدمت وعرض دعا بگو

هرچندما بديم تو مارابدان مگيرشاهانه ماجرائ گناه گدا بگو

بر اين فقيرنامه آن محتشم بخوانبا اين گداحكايت آن پادشاه بگو

جان هازدام زلف چو برخاك مئ فشاندبرآن غريب ما چه گذشت ائ صبا بگو

جان پروراست قصه ارباب معرفترمزئ برو بپرس حديثي بيا بگو

حافظ گرت به مجلس اوراه میدهندرمزبروبپرس حدیثئ بیابگو

| نوشته شده توسط یک زخم خورده درفکر جبران
      سلامتي جمع سلامتئ خودمون سلامتي هركئ هركئ رادوست داره
  دوشنبه پنجم تیر 1385 (2:56 قبل از ظهر)

t

سلامتي جمعسلامتي خودمونسلامتي هركي هركي رادوست دارهسلامتي هركئ هركس رادوست داره ونميدونه وهركئ دوسمون داره وخودمون نمي دونيمسلامتي مردان آهنين نه به خاطرآهني بودنشون بلكه به خاطر مردبودنشونسلامتي سه كس:تنهايئقريبيبي كسئسلامتئ پرچم كشورمون كه سه رنگ وتخم مرغي كه دورنگه ومردئ كه يه رنگ سلامتي كرم خاكئ نه به خاطركرم بودنش بلكه به خاطر خاكئ بودنشسلامتئ باغچه كه خاكش ما باشيم وگلش شما وتيغ اون هم دشمناي من شماسلامتي ميخ نه به خاطر ميخ بودنش بلكه ميخ يه نعل را توپائ يه اسب نگه ميداره نعل هم يه اسب را نگه ميداره اسب هم يه زين را زين هم يه مردرامردهم يه زندگي راوسلامتئ ساقئ باقئ وگلباران سلامتون ميكنم باشيد سلامت سرجانم فدائ هركلامت ائ دوست.

| نوشته شده توسط یک زخم خورده درفکر جبران
      به نام پروردگارم
  دوشنبه پنجم تیر 1385 (2:3 قبل از ظهر)

" به نام پروردگارم"

 

نمی دانم از کجا شروع کنم ! نمی دانم از چه بگویم

 

ولی فقط می خواهم بنویسم به یاد روزهایی که

 

خودم را می شناختم به یاد آن خاطره ها!!

 

به یاد اشکهایم که اکنون در چشمانم خشک شده است!

 

وچشمانم  برای گریه کردن فرات را به امانت گرفته اند !

 

تا برای خود به قدر قطره قطره فرات اشک بریزم تا شايد خود را فراموش نکنم !

 

این بار دلم می خواهد از خودم بگویم !

 

خودم که اکنون خود را فراموش  کرده ام

 

ولی گوئيا یادم نیست این خودم بودم که خودرااز یاد بردم !!!

 

قسم هایم را یادم رفته؟! قرار بود هیچ گاه خودم را تنها نذارم

 

ولی در آن روزها در بین آن ......خودم رافراموش كردم ورفتم !!!!

 

اشکانم خشک شده است! از کجا بگویم؟

 

از کدام روز تنهایی  دم بزنم ؟ به خاطر کدام شب نخوابیدن ها از تونه ازخودم شکایت کنم؟

آه! د یگر زندگی را نمی خواهم.

 

 باور کن راست می گویم .راست!!(چراكه صداقت زيباتراين اسم ومفهوم را بمن ميده)

 

خدايا لحظه ای درنگ نکن می خواهم بیایم پیش خودت

 

گرچه مرا به دوزخت راهنمایی کنی!!!

 

ولی به خودت قسم که دوزخ تو شیرین تر از بهشت این دنیاست!

 

من باور نمی کنم تو مرا عذاب کنی .!

 

میدانم تو رحیمی ،تو بزرگی و عاشق!!

 

میدانم که مرا دوست داری !

 

ولی افسوس که قلبم را یارای قبول کردن این عشق نیست.

 

از هم اکنون دیر است لحظه ای درنگ جایز نیست!!!!!

k

 

| نوشته شده توسط یک زخم خورده درفکر جبران