وقتی رد شدی ...
چهل ديدار گفتم : دستت را از روي صورتت بر نمي داري؟ مگر نمي داني چقدر زود دلم براي نگاهت تنگ مي شود! قند توي دلت آب مي شود و دستهايت كنار مي روند و تمام وجودم شيرين مي شود. مي گويي : دلت را نزند ؟ (چی ؟ قندهاي توی دل تو) به يكباره نگاهت تلخ مي شود و دست پر از خواهش من به گرمای دست های تو می رسد كه هر لحظه سردتر می شوند. كاش می توانستم بگويم از همان نگاه اول ... قرار بگير مهتاب. دوستت دارم را روی سطر های سپيد گيسوانم بخوان ! هاتفی از گوشه ميخانه ... صداي نوازشگر تو سكوت ستايشگر من ديداري ديگر در زمان گمشده اي از زندگي ام ... پيش از آنکه اين ديدار هم به سرانجام برسد می خواهم نهايت بودنت را حس كنم. از بويت مست شوم ، از وجودت لبريز. اما باز پيش از آنكه فرصت كنم فاصله چشم هايت را با نگاهم بپيمايم برايم دست تكان مي دهي ... تا وعده اي ديگر ! بچه که بودم مدام دست کوچکم را از دستان نگرانی که مراقبم بودرها می کردم وآرزو داشتم یک بار هم که شده به تنهای از خیابان گذر کنم حالا که دیگرنمی شود بچه بود وفقط می شود عاشق بود.این هم از سر بچه گی هر چه وسط خیابان زندگی سر به هوا میدوم هیچ کس نیست که دستم را بگیره وبرای لحظه ای مراقبم باشد احساس بلا تکلیفی می کونم مثل کتابی فرا موش شده روی یک نیمکت پارک سوت کور که باد دیوانه نخوانده ورقش میزند. هدف من از این زندگی چیست؟ مدت هاست که دارم می خندم اما... خیلی وقته که خنده هام از ته دل نیست خیلی وقته اما... بازم می خواهم بخندم بازم می خواهم خودم رو به بی خیالی بزنم پس سعی نکن که اشکم را در بیاوری گریه نخواهم کرد از قلبی چون سنگ گریه خیلی بعید نه؟؟؟ دوستت دارم ولی نمی خواهمت این را بفهم من هیچ کس را نمی خواهم حتی خودم را من آزادم رها از هر بند قفس زرین نمی خواهم شانه برای گریه کردن نمی خواهم من هیچ چیز از هیچ کس نمی خواهم می خواهم خودم باشم فقط خودم تنهای تنها تاآخر عمر تو چی؟ (شايد هيچ گاه نخوانی مرا اما من نوشتن را از تو آموختم!) باز از خستگي خواب بر چشمانت نشست. دوست دارم دست هايت را بوسه باران كنم و دستانم را به غيرت شانه هايت متبرك ... بيدارنيستي كه ببيني نگاهم به چهره ات خيره مانده است. خوابت آنچنان عميق شده كه خيال من ! حتي اگر چشم هايت بسته باشند ، حتي اگر تبسم بر لبانت نباشد باز سيماي تو دل مرا با خود به دور دست ها مي برد ؛ به اوج ! دوست دارم دست هايت را بوسه باران كنم اما نگرانم كه بوسه ام خوابت را پريشان كند ليك نه آنچنان كه بيتابي گيسوانت مرا ... دست هايت خستگي ناپذير ،شانه هايت استوار باد. يادم نمي رود شانه هاي تو مبداء پرواز من شد. حلالم كن! هرجاکه هستی مرا در خلوت هاي ناب عاشقانه ات ياد كن راضیه خانم تولدت مبارک.![]()

![]()
![]()

![]()

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


